خرید بک لینک

درباره سایت

رمز رهایی

امکانات وب

احساسات همچون تابي بزرگ مرا بر خود سوار كرده و تابم ميدهد.

من گيج مي خورم و در تلاطم جز و مدش بالا و پايين مي روم

گاهي مرا مي پيچاند و محكم بر صخره اي مي كوبد و متلاشي مي كند.

گاهي نرم و آهسته، چون تخته چوبي به آرامي، زير تابش انوار خورشيد به چپ و راست متمايل مي كند.

چه كنم كه نه تحمل زخمه هاي آن است و نه تاب آرامش این

كه عشق نه به زخمي شدن راضي است و نه به آرامش

او تنها قرباني مي خواهد

قرباني دريايش،

تلاطمش،

بالا و پايينش،

كه معشوق جز به خون راضي نمي شود.

حج نیز، پايان نمي پذيرد جز به اهداء خون! قرباني طريقش.

برچسب: نویسنده: نگین رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:18

صفحه بندی