
احساسات همچون تابي بزرگ مرا بر خود سوار كرده و تابم ميدهد.
من گيج مي خورم و در تلاطم جز و مدش بالا و پايين مي روم
گاهي مرا مي پيچاند و محكم بر صخره اي مي كوبد و متلاشي مي كند.
گاهي نرم و آهسته، چون تخته چوبي به آرامي، زير تابش انوار خورشيد به چپ و راست متمايل مي كند.
چه كنم كه نه تحمل زخمه هاي آن است و نه تاب آرامش این
كه عشق نه به زخمي شدن راضي است و نه به آرامش
او تنها قرباني مي خواهد
قرباني دريايش،
تلاطمش،
بالا و پايينش،
كه معشوق جز به خون راضي نمي شود.
حج نیز، پايان نمي پذيرد جز به اهداء خون! قرباني طريقش.
برچسب:
نویسنده: نگین رضایی