
آمده ام به كتابخانه ات
چند بار صدايت مي كنم و وقتي بي جواب مي مانم وارد مي شوم.
سكوت است و من همينطور كه روي كتابها دست مي كشم پيش مي آيم.
انتهاي كتابخانه ميز تحريرت است با يك لب تاپ كه سيگار روشنت توي زير سيگاري كنارش است
مي روم پشت ميز تا سيگار را بر دارم كه خيره مي شوم به مانيتور.
يكهو ظاهر مي شوي و سريع لب تاپ را مي بندي
عكس من که می خندیدم، بك گراند صفحه ات بود!
بك گراند توي مغرورِ عشق انكار كن!
چند لحظه با سكوت هم را نگاه مي كنيم.
اما نگاهم را زود مي دزدم.
خرت و پرتي كه دست من داري از جيبم در مي آورم و روي ميز مي گذارم
كليد ماشين، يك عروسك كوچك جوجه تيغي و آخرين كتاب قطع جيبي كه از تو گرفته ام.
چيزي نمي گويم. حتي نگاه هم نمي كنم و مي روم به سمت دستگيره درب خروجي.
تو اما قدم تند مي كني و پشت در خودت را به من ميرساني.
بازوي مرا محكم به سمت خودت مي كشي
نگاهمان باز هم با هم تلاقی پيدا مي كند.
اينبار چسبناک و كشنده
وقتی دلم فرو می ریزد، خیالت بابت دوست داشتنم راحت می شود و بازویم را رها می کنی.
مطمئنی که باز بر خواهم گشت. دیر یا زود.
برچسب:
نویسنده: نگین رضایی